تبليغاتX
آینه‌ی نیستی - من هیچ ٬ من نمود سرگیجه های دنیای بت پرست

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است

لذت های کودکی که مرد ٬ بتی شدم در خیال رهگذر زندگی‌ام : رهگذری که گاه خودم بودم .

بت‌شکن بودم در کودکی . از فراز کوه‌ها می‌پریدم ؛ آن روزها  وزنی نداشتم .

کودکی بودم با معشوقی همچون باد ٬ وزنده ٬ همچون ابر  ٬خیال‌انگیز ٬ همچون آب ٬فراگیر و لطیف .

بزرگ شدم و عاشق بتی از جنس خویش : از پوست .

خدایم خدا بود با مهربانی‌های مادرانه : کودک‌پسندانه .

اکنون خدایم واجب الوجود است و برای گذر از از سرگیجه‌های وانهادگی زیرا که بزرگ شدم ٬ بزرگی سرگیجه‌آور است و هول‌انگیز .

می‌خواهم فرار کنم

آدم بزرگ‌ها را دوست ندارم ؛ کودکان بخشنده‌ترند . آدم‌ بزرگ‌ها ددمنش اند و گرگ‌صفت .

در دنیای کودکان انسان‌ها سقوط نمی‌کنند .

دنیای آدم بزرگ‌ها  گذر از دره‌ای‌ست بر دیگری

می‌خواهم فرار کنم به آغوش مادر .

 

* به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را ؟

** ساقیا بده جامی زان شراب روحانی         تا دمی برآسایم....

*** من همه سکوتم و حسرت چه می خواهی دگر تو؟