|
لذت های کودکی که مرد ٬ بتی شدم در خیال رهگذر زندگیام : رهگذری که گاه خودم بودم .
بتشکن بودم در کودکی . از فراز کوهها میپریدم ؛ آن روزها وزنی نداشتم . کودکی بودم با معشوقی همچون باد ٬ وزنده ٬ همچون ابر ٬خیالانگیز ٬ همچون آب ٬فراگیر و لطیف . بزرگ شدم و عاشق بتی از جنس خویش : از پوست . خدایم خدا بود با مهربانیهای مادرانه : کودکپسندانه . اکنون خدایم واجب الوجود است و برای گذر از از سرگیجههای وانهادگی زیرا که بزرگ شدم ٬ بزرگی سرگیجهآور است و هولانگیز . میخواهم فرار کنم آدم بزرگها را دوست ندارم ؛ کودکان بخشندهترند . آدم بزرگها ددمنش اند و گرگصفت . در دنیای کودکان انسانها سقوط نمیکنند . دنیای آدم بزرگها گذر از درهایست بر دیگری میخواهم فرار کنم به آغوش مادر . * به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را ؟ ** ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی برآسایم.... *** من همه سکوتم و حسرت چه می خواهی دگر تو؟ |
[آرشیو] دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387
This Template Designed By Owner of
|