|
میگذرانم این بلندترین شب سال را بی آنکه باور داشته باشم بلندترین است ٬ بی آنکه بتوانم درک کنم میشود هرسال یک روز تکراری در انتهای پاییز بلندترین شب را داشته باشد .
زخم خاطراتِ روز و روزهایم را مرور میکنم تا مبادا زخمی از بی توجهی چرک در انسانیت نفوذ دهد و آنرا بیهویت و فاسد گرداند ؛ نازنینی را به خاطر میآورم خسته از طول راه ٬ خسته از آنکه ایمان به عدل کافی نیست برای هر تحملی . تکرار میکنم اصول تکراری عدل را اما زخم آرام نمیشود ... می شمارم تمام عشقهای نافرجام -بیوصال- را ؛ اعداد خجالت میکشند ٬ اعداد را آرام میگذارم و ذهن میپوشانم از این عدلِ ناعدلانه ... جوانیِ جوانی را [در ذهنم] نگاره میکنم که درختِ پوسیدهی جامعهام نمیتواند حیات را به برگهایش منتقل کند ؛ همچون دیگر برگها زردش میکنند و فرو میافتد ٬ در خلسه رها میشود : غرق در فضای مهآلود موسیقی میشوم ؛ مخدر ذهن است . میدانم بیراه میروم ؛ |
[آرشیو] دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387
This Template Designed By Owner of
|