تبليغاتX
آینه‌ی نیستی - تیغ بر دامن شب می زنم اما ...

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است

می‌گذرانم این بلندترین شب سال را بی آنکه باور داشته باشم بلندترین است ٬ بی آنکه بتوانم درک کنم میشود هرسال یک روز تکراری در انتهای پاییز بلندترین شب را داشته باشد .

زخم خاطراتِ روز و روزهایم را مرور می‌کنم تا مبادا زخمی از بی توجهی چرک در انسانیت نفوذ دهد  و آنرا بی‌هویت و فاسد گرداند ؛ نازنینی را به خاطر می‌آورم خسته از طول راه ٬ خسته از آنکه ایمان به عدل کافی نیست برای هر تحملی . تکرار می‌کنم اصول تکراری عدل را اما زخم آرام نمیشود ... می شمارم تمام عشق‌های نافرجام -بی‌وصال- را ؛ اعداد خجالت میکشند ٬ اعداد را آرام می‌گذارم و ذهن می‌پوشانم از این عدلِ ناعدلانه ...

جوانیِ جوانی را [در ذهنم] نگاره می‌کنم که درختِ پوسیده‌ی جامعه‌ام نمیتواند حیات را به برگهایش منتقل کند ؛ همچون دیگر برگها زردش می‌کنند و فرو می‌افتد ٬ در خلسه رها می‌شود :
                                             ? Yes, I am falling... how much longer 'till I hit the ground
به حجم کارهای روزانه‌ی باقیمانده از روزها و روزها پناه می‌برم مبادا از بیرون نظاره گر بر این قتل عام برگ‌های سبز باشم .

غرق در فضای مه‌آلود موسیقی می‌شوم ؛ مخدر ذهن است .

می‌دانم بیراه می‌روم ؛
                               و بی راهِ چاره‌ای همچنان بیراه می‌روم