- چرا هیچکاری نمیکنی؟ - چه کار کنم؟ سرریز میشود اگر دست بزنم. - پس چه باید کرد؟ - باید خم شوم و همانجا که هست از آن بنوشم. - پس چرا معطلی؟ - نمیتوانم ٬ مگر نمیبینی که ریشه در خاک دارم؟ - اما اگر کاری نکنی این جام سرریز میشود. - نمیتوانم ٬ میخواهم اما نمیتوانم . آرام باش و صبور٬ بگذار تمام نفرت و تشویش در وجود من بماند؛ بگذار ریشههایم حسشان کنند؛ بگذار آرام خمیدهتر شوم ٬ شاید روزی به جام برسم ٬ خلوتش را در آغوش گیرم ٬ اشکهای از دست رفتهاش را مرهم گذارم ٬ و لب بر لب خشکیدهاش سپارم .
رهایم کنید بگذارید منتظر باشم ...
مي نويسم... به نام او... براي دلم که لرزید... به امیدِ امیدهایِ انسانیِ انسان ٬ آن خدایگونهیِ تبعیدی...