|
نمیدانم نبش قبر میکنم یا احضار روح . خاطرات را یک به یک از ذهن نیمه متلاشیام بیرون میکشم ٬ نگاهشان میکنم ٬ میشنومشان ٬ میبویمشان و بهت زده لبخند میزنم به آنها ٬ گاه تلخند ٬ گاه دردخند ٬ گاه نیشخند ٬ اما هیچگاه قهقهه نمیزنم ٬ هیچگاه خندهام آنقدر نمیماند تا به قهقهه تبدیل شود . «آن روزها خوب بود» ؛ به همین سادگی ٬ به همین صراحت . آن روزها که گریهی مادر جدی بود ٬ آن روز که اخمهای پدر جدی بود ٬ آن روز که نمرهی املا جدی بود ٬ آن روزها که سوال نخست«با حروف بنویسید» بود ٬ آن روز که خانم معلم همه چیز را بیشتر از من بلد بود(*) . آن روزها که راه مدرسه و شیطنتهایش بود ٬ آن روزها که امید جدی بود و آرزو جدی بود و آینده پیش رو . آن روزها که خدا سریعالعملتر بود و همه کاره -بیشتر خرده کار- آن روزها همه چیز جدی بود ٬ جدی . این روزها عجیب است ٬ به همین غرابت . این روزها هیچ چیز جدی نیست ؛ گویی هیچ چیز از دست نمیرود-حال آنکه همه چیز دارد از دست میرود ؛ ماجرا -آنچه جریان دارد- همچو چرخشهای زمین است ٬ حس نمیشود اما واقع است در صفحهی واقعیات- . این روزها پدر و مادری نیستند که رفتاری داشته باشند که جدی باشد یا نباشد . این روزها که استاد فقط یک چیز -یا شاید اگر بسیار نادر باشد چند و نهایتاً چندین چیز- را از من بیشتر بلد است . این روزها شاید تمنای لبانی یا بازی با اندامی ظریف یا آغوشی باشد که مرا لحظاتی غرق در شیطنت و شرارتِ خالصانه کند اما هیچ چیز «لذت بخش» نیست -شاید اصلاً هیچ چیز بخشنده نیست ٬ چه لذت چه دیگر- . این روزها نمیشود خدا را در هر کاری دخالت داد خیلی از کارها را باید خودم انجام دهم . (**) . این روزها همه چیز تکراری است و مضحک . قلم از دست میرود چون مردگان مرا در حلقهی خویش میفشارند . * یادته دوست من ؟ من حرمت ظرف ها نشکستم . ** به کفر من نترس . ** خدایا خسته نشدی ؟ *** به نظر آخرای بازی میاد . |
[آرشیو] دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387
This Template Designed By Owner of
|