تبليغاتX
آینه‌ی نیستی - من قاتل خویشم

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است

حجم بیهودگی‌های روزانه‌ام مرا از خواب بیدار می‌کند لیک نه کاملاً بیدار ٬ تنها همان اندک هوشیاری را که برای زجر کشیدن کافیست به من هدیه می‌‌کند -همچو بسیار دیگر هدیه‌ها که برای زخمی کردن تقدیم می‌شوند نه با عشق که با حرص نه با اردت که با اهانت- .

آسمان شهر همچو همیشه گِل می‌بارد و گرد و غبار ٬ سیاه است و کدر ٬ غلیظ است و سمی -از آن سم‌ها که قوی‌اند و کم‌درد و آرام ؛ آنها که برای کشتن بزرگان تاریخ استفاده می‌شده‌اند ولی امروز برای همه- مردم شهر هم مثل روزهایی که همیشه را تشکیل می‌دهند عصبانی‌اند و حریص ٬ گرگ و درنده . چیزی عجیب نیست ؛ به حقیقت نزدیک‌تر آنکه چیزی غیر معمول نیست .

قدم می‌زنم بی آنکه دغدغه‌ی بزرگ انسانیت حتی ذره‌ای مرا به خویش با بیگانگی جذب کند ٬ اگر هم هست چیزی بی‌هویت و بی‌اهمیت است . به واقع در بیهودگی شنا می‌کنم و درپیاده رو قدم می‌زنم .

    به کافه می‌روم ...

    و من خود را در کمبود اکسیژن فدای دردهای نداشته‌ی خود و بشر می‌کنم ٬  آری در توهم .

    به تخت خواب می‌روم

     ...

  از کابوسهایم راضیم زیرا کمی -و فقط کمی- بیهودگی‌ام را با حال نامساعد جسمی بهانه‌آلود می‌کند و با این بهانه می‌توانم کمی بیشتر بخوابم ؛ کمی بیشتر بگریزم - و فقط کمی-

- بیدار شو
- خواهش میکنم ٬ تا صبح بیدار بودم
- چرا ؟ چی کار میکردی ؟
- هیچی
- پس بیدار شو