|
حجم بیهودگیهای روزانهام مرا از خواب بیدار میکند لیک نه کاملاً بیدار ٬ تنها همان اندک هوشیاری را که برای زجر کشیدن کافیست به من هدیه میکند -همچو بسیار دیگر هدیهها که برای زخمی کردن تقدیم میشوند نه با عشق که با حرص نه با اردت که با اهانت- .
آسمان شهر همچو همیشه گِل میبارد و گرد و غبار ٬ سیاه است و کدر ٬ غلیظ است و سمی -از آن سمها که قویاند و کمدرد و آرام ؛ آنها که برای کشتن بزرگان تاریخ استفاده میشدهاند ولی امروز برای همه- مردم شهر هم مثل روزهایی که همیشه را تشکیل میدهند عصبانیاند و حریص ٬ گرگ و درنده . چیزی عجیب نیست ؛ به حقیقت نزدیکتر آنکه چیزی غیر معمول نیست . قدم میزنم بی آنکه دغدغهی بزرگ انسانیت حتی ذرهای مرا به خویش با بیگانگی جذب کند ٬ اگر هم هست چیزی بیهویت و بیاهمیت است . به واقع در بیهودگی شنا میکنم و درپیاده رو قدم میزنم . به کافه میروم ... و من خود را در کمبود اکسیژن فدای دردهای نداشتهی خود و بشر میکنم ٬ آری در توهم . به تخت خواب میروم ... از کابوسهایم راضیم زیرا کمی -و فقط کمی- بیهودگیام را با حال نامساعد جسمی بهانهآلود میکند و با این بهانه میتوانم کمی بیشتر بخوابم ؛ کمی بیشتر بگریزم - و فقط کمی- - بیدار شو |
[آرشیو] دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387
This Template Designed By Owner of
|