تبليغاتX
آینه‌ی نیستی - چون شب فرا رسد به جهنم چنگ میزنم

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است

سر به بالین می‌گذارم و تمام خستگی‌های روز را در آغوشِ تخت رها می‌کنم ؛ به دردهای خویش می‌پیچم تا برانمشان ٬ جنجالی به پا می‌شود به امید آنکه رها شوم ...

هیچ از آن حداقل امید و رمق را که نیازِ خوابی آرام است ندارم ٬ پس ذهن را به دست زمان می‌سپارم و از سکون سرشار می‌شوم .

اندک لبخندی دارم نشان از آرزوی آخرین خواب ٬ آخرین به خود پیچیدن ٬ شاید بیدار نشوم هرگز که مکرراْ به دوش بکشم این دردها را تا شب آنگونه که در جانم ریشه بدوانند ...

اتفاقات روز به ذهنم هجوم می‌آورد ٬ دندانهایم را بی‌اختیار به هم می‌فشارم ٬ جمجمه‌ام درد می‌گیرد و به خود می‌پیچم ...

به زیبایی عشق روح‌های هنرمند می‌اندیشم که آرامش بگیرم ؛ سیرِرویایم به نافرجامی و سر در گمیِ آینده‌ی زمین و مردمانش تمام می‌شود .

سر به بالین می‌گذارم بی آنکه امیدی به خواب داشته باشم ٬ چشمهایم بسته است بی آنکه رویایی پس آنها بگذرد حتی کابوسی نیست که از پس غرقه شدن در آن لذتِ بیدار شدن در اتاقی واقعی و آرام‌بخش را بچشم . همچنان گوشهایم ساعت را رونده می‌یابد ؛ به ناچار تمرکز پراکنده‌تر می‌نمایم بر فضای خالی شبی که به آن امیدی ندارم .

می‌دانم جایی در اثنای همین فکرهای تکراری روز می‌شود و وقت بیدار شدن نام می‌گیرد بی آنکه من خوابیدن را حس کرده باشم و حتی تجربه ...

همچو هرروز بر می‌خیزم تا خروار زندگی را به دوش کشم ٬وقت تنگ است٬ شب باید همان جای دیشب باشم...