|
با آغوشی پر ز ستارههای آسمانِ همیشه تیرهی این شهرِ غمآلود به سویت میآیم ؛ دستهایم خالی است اما این آغوشِ پر ٬ نشان از خستگیِ پیکارِ شکارِ ستارههاست آوای جغدی شوم در گوشم ترس را نجوا میکند ٬ پیوسته و یکنواخت مدتهاست خورشید مسیر خویش را از این راهِ پرهراس برگرفته و از شرقیدیگر به دیگرغربی طلوع و غروب میکند تحمل میکنم خستگی طاقتفرسای دستان خالی از نتیجهام را پی آغوش می گردم تا هم آغوشش کنم ستارههای نداشتهام را . از آسمان سیاه این برزخ هیچ جز خاکسترِ مردگانِ گمنام نمیبارد ؛ نفسهای سوختهام را بیرمق بیرون میدهم تا شاید از میان حجمِ خاکستر ٬ اندک جایی برای تنفس بیابم لیک خاکستر از لبهایم دور نمیشود و باز نفسهایِ سوخته را به آتشفشانِ خاموشِ حیاتم بر میگردانم . با آغوشی پر ز ستارههایِ آسمانِ گمراهی ٬ راهی بلند به سوی مقصدِ موهوم خویش دارم ٬ مهتاب کو راهِ روشن امیدهایمان ؟ با آغوشی پر ز ستارههایِ آسمانهای فرا آینده ٬ راهی بلند را از گذشته طی کردهام ٬ مهتاب آیا من گمشدهام ؟ |
[آرشیو] دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387
This Template Designed By Owner of
|