تبليغاتX
آینه‌ی نیستی - برزخ

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است

 

با آغوشی پر ز ستاره‌های آسمانِ همیشه تیره‌ی این شهرِ غم‌آلود به سویت می‌آیم ؛ 

دستهایم خالی است اما این آغوشِ پر ٬ نشان از خستگیِ پیکارِ شکارِ ستاره‌هاست

آوای جغدی شوم در گوشم ترس را نجوا می‌کند ٬ پیوسته و یکنواخت

مدتهاست خورشید مسیر خویش را از این راهِ پرهراس برگرفته و از شرقی‌دیگر به دیگرغربی طلوع و غروب می‌کند

تحمل می‌کنم خستگی طاقت‌فرسای دستان خالی از نتیجه‌ام را

پی آغوش می گردم تا هم آغوشش کنم ستاره‌های نداشته‌ام را .

از آسمان سیاه این برزخ هیچ جز خاکسترِ مردگانِ گمنام نمی‌بارد  ؛ 

نفسهای سوخته‌ام را بی‌رمق بیرون می‌دهم تا شاید از میان حجمِ خاکستر ٬ اندک جایی برای تنفس بیابم

لیک خاکستر از لبهایم دور نمی‌شود و باز نفس‌هایِ سوخته را به آتشفشانِ خاموشِ حیاتم بر می‌گردانم .

با آغوشی پر ز ستاره‌هایِ آسمانِ گمراهی ٬ راهی بلند به سوی مقصدِ موهوم خویش دارم ٬

مهتاب  کو راهِ روشن امیدهایمان ؟

با آغوشی پر ز ستاره‌هایِ آسمان‌های فرا آینده ٬ راهی بلند را از گذشته طی کرده‌ام ٬

مهتاب  آیا من گمشده‌ام ؟