تبليغاتX
آینه‌ی نیستی

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است

سال هاست روز عاشورا را بی معنی سر می کنیم و به خاطر زخم های سالار شهیدان اشک ها می ریزیم بی آنکه به این فکر کنیم که حسین برای چه تن به شهادت خود و نزدیک ترین کسانش داد...

و امروز قلب دردمندم آرام است از این که عاشورا را عاشورایی می بیند...امروز لبانمان حسین را لبیک می گویند و دل هایمان حق را می جویند. و امروز مشت به سمت بازیگر قرمز پوش زمان گره می کنیم و خوب می دانیم یزیدها در طول تاریخ بسیارند و حسین هم چنان تشنه لبیک است...

و تو برادر خوابیده در طول بیداری من... کاش بدانی حر نیز ابتدا قرمز پوش بود اما وقتی چشم باز کرد سبز ترین سبز ها را بر تن کرد ... فرصت اندک است برادرم...

امروز زینب در گوش تاریخ ، حق را فریاد می زند...گوش تیز کن





بخشش...این ظلم بزرگ..

برای چه مرا بخشیدی...برای چه بدی هایم را ، نفهمیدن هایم را ، بی خیالی هایم را بخشیدی؟!

برای چه مرا مهمان تنهایی خودم کردی؟ که این تنهایی لطفی است و من سزاوار آن نبودم

برای جه مرا بدون داشتن لیاقت بزرگی آموختی؟

برای چه محبت کردی مرا؟! منی که به ابتذال کشیدم محبت را..منی که به هیچ نگاشتم روز ها و شب ها را..منی که هیچ نبودم

تنهایی نعمتی است ، لطفی است از جانب خدا ، بزرگی می خواهد درک این نعمت و شکرش.مرا مهمان سفره ی نعمت خدا کردی بدون آنکه شکرگزارش باشم

زندگی را به من بخشیدی در حالی که لایق مرگ بودم

برای چه جای این که سیگار را به نشانه ی ننگ بر دستم جای بگذاری دودش را عاشقانه نثارم کردی؟!

ظلم بزرگی است بخشش...

کور بودم و تو مرا کوری خوشبخت کردی.و این حق نیست که کوردلان خوشبخت باشند.





قسم به اشک های پاک کودکان وحشت زده

قسم به سرفه های بی امان آن زنان پیر

قسم به سینه های لرزان از فریاد جوانان

قسم به دست های در هم گره خورده

قسم به جان های زیر پا لگد شده

من امروز آزادی را در بال شکسته ی پرنده ای در پرواز دیدم...





پیش از این صبر فضیلتی بود

اما امروز در عجب مانده ام که چه بد رذیلتی است ؛ صبر

این آفتی که همه ی مان را در میان گندابی که هر روز فزونی می یابد به نفس کشیدن وا می دارد...





 هوا سرد است ، بانو...

دل ها گرفته و دست ها سست است...

دیر زمانیست که نفسی به نشانه ی زنده بودن بر نمی آید

روزها از پی هم می گذرند و آدمکان در کنج آلونک های ساختگی خود پنهانند

روزها می گذرد و مردان نامرد تر می شوند

بانو...

در این روزگاران که مردانش سبیلی برای گرو گذاشتن ندارند،

در این روزگاران که نامردمان نفرت را در گلوله کرده و در سینه ی دیگری جای می دهند،

                                                 مجالی برای نشستن نیست...

                                                                                شتاب کن بانو....

                                                                                                    روزها از پی هم می گذرند...





در آغاز من بودم و خیال هایی باطل در ذهن افسار گسیخته ام...

من بودم و تصویر موهوم این نا کجا...

بعد از آن من بودم و عشق پاک تو...

من بودم و دلی باخته و ذهنی در پرواز...

گذشت...چه لحظه ها که بر ما گذشت...

و من عبور کردم...

از این نا کجا...از همه چیز...از هیچ...از تو...

                                                            و از من...





تمام علت وجود آن موجود زنده درونت این‌است که میخواستم در رحِمت باشم نه نُه‌ماه که نُه‌قرن٬معشوقه‌ی‌من.





لذت های کودکی که مرد ٬ بتی شدم در خیال رهگذر زندگی‌ام : رهگذری که گاه خودم بودم .

بت‌شکن بودم در کودکی . از فراز کوه‌ها می‌پریدم ؛ آن روزها  وزنی نداشتم .

کودکی بودم با معشوقی همچون باد ٬ وزنده ٬ همچون ابر  ٬خیال‌انگیز ٬ همچون آب ٬فراگیر و لطیف .

بزرگ شدم و عاشق بتی از جنس خویش : از پوست .

خدایم خدا بود با مهربانی‌های مادرانه : کودک‌پسندانه .

اکنون خدایم واجب الوجود است و برای گذر از از سرگیجه‌های وانهادگی زیرا که بزرگ شدم ٬ بزرگی سرگیجه‌آور است و هول‌انگیز .

می‌خواهم فرار کنم

آدم بزرگ‌ها را دوست ندارم ؛ کودکان بخشنده‌ترند . آدم‌ بزرگ‌ها ددمنش اند و گرگ‌صفت .

در دنیای کودکان انسان‌ها سقوط نمی‌کنند .

دنیای آدم بزرگ‌ها  گذر از دره‌ای‌ست بر دیگری

می‌خواهم فرار کنم به آغوش مادر .

 

* به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را ؟

** ساقیا بده جامی زان شراب روحانی         تا دمی برآسایم....

*** من همه سکوتم و حسرت چه می خواهی دگر تو؟





من تنها بودم

                      تا باران بارید

                                              و تو آفریده شدی

من سرگردان بودم

                     تا رنگین کمان آمد

                                              و تو پیدا شدی

من غمگین بودم

                     تا مهتاب مرهم نهاد زخمهایم را

                                              و تو را در خویش یافتم    





تمام تارهايي كه در هم بافتم به يكباره از هم گسيخت...

تمام سوي چشمي كه نثار كردم يكباره هيچ شد..نيست شد...در نا كجا گم شد...

من و چشمان نابينا و دستان لرزان و قلب پاره پاره ام در طلوع اين خورشيد به زانو در آمده ايم در مقابل پروردگارت....

اين بار هم به شكرانه ي آفرينشت

من و انوار خورشيدِ اين تنها روزمان جشن گرفتيم ميلادمان را...

تو نيز بودي با آن نگاه گيرايت...