|
قسم به اشک های پاک کودکان وحشت زده
قسم به سرفه های بی امان آن زنان پیر قسم به سینه های لرزان از فریاد جوانان قسم به دست های در هم گره خورده قسم به جان های زیر پا لگد شده من امروز آزادی را در بال شکسته ی پرنده ای در پرواز دیدم... پیش از این صبر فضیلتی بود
اما امروز در عجب مانده ام که چه بد رذیلتی است ؛ صبر این آفتی که همه ی مان را در میان گندابی که هر روز فزونی می یابد به نفس کشیدن وا می دارد... هوا سرد است ، بانو...
دل ها گرفته و دست ها سست است... دیر زمانیست که نفسی به نشانه ی زنده بودن بر نمی آید روزها از پی هم می گذرند و آدمکان در کنج آلونک های ساختگی خود پنهانند روزها می گذرد و مردان نامرد تر می شوند بانو... در این روزگاران که مردانش سبیلی برای گرو گذاشتن ندارند، در این روزگاران که نامردمان نفرت را در گلوله کرده و در سینه ی دیگری جای می دهند، مجالی برای نشستن نیست... شتاب کن بانو.... روزها از پی هم می گذرند... در آغاز من بودم و خیال هایی باطل در ذهن افسار گسیخته ام...
من بودم و تصویر موهوم این نا کجا... بعد از آن من بودم و عشق پاک تو... من بودم و دلی باخته و ذهنی در پرواز... گذشت...چه لحظه ها که بر ما گذشت... و من عبور کردم... از این نا کجا...از همه چیز...از هیچ...از تو... و از من... تمام علت وجود آن موجود زنده درونت ایناست که میخواستم در رحِمت باشم نه نُهماه که نُهقرن٬معشوقهیمن. لذت های کودکی که مرد ٬ بتی شدم در خیال رهگذر زندگیام : رهگذری که گاه خودم بودم .
بتشکن بودم در کودکی . از فراز کوهها میپریدم ؛ آن روزها وزنی نداشتم . کودکی بودم با معشوقی همچون باد ٬ وزنده ٬ همچون ابر ٬خیالانگیز ٬ همچون آب ٬فراگیر و لطیف . بزرگ شدم و عاشق بتی از جنس خویش : از پوست . خدایم خدا بود با مهربانیهای مادرانه : کودکپسندانه . اکنون خدایم واجب الوجود است و برای گذر از از سرگیجههای وانهادگی زیرا که بزرگ شدم ٬ بزرگی سرگیجهآور است و هولانگیز . میخواهم فرار کنم آدم بزرگها را دوست ندارم ؛ کودکان بخشندهترند . آدم بزرگها ددمنش اند و گرگصفت . در دنیای کودکان انسانها سقوط نمیکنند . دنیای آدم بزرگها گذر از درهایست بر دیگری میخواهم فرار کنم به آغوش مادر . * به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندهی خود را ؟ ** ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی برآسایم.... *** من همه سکوتم و حسرت چه می خواهی دگر تو؟ من تنها بودم تا باران بارید و تو آفریده شدی من سرگردان بودم تا رنگین کمان آمد و تو پیدا شدی من غمگین بودم تا مهتاب مرهم نهاد زخمهایم را و تو را در خویش یافتم تمام تارهايي كه در هم بافتم به يكباره از هم گسيخت...
تمام سوي چشمي كه نثار كردم يكباره هيچ شد..نيست شد...در نا كجا گم شد... من و چشمان نابينا و دستان لرزان و قلب پاره پاره ام در طلوع اين خورشيد به زانو در آمده ايم در مقابل پروردگارت.... اين بار هم به شكرانه ي آفرينشت من و انوار خورشيدِ اين تنها روزمان جشن گرفتيم ميلادمان را... تو نيز بودي با آن نگاه گيرايت...
در میان طوفان / چون تیره شد نور امید
یاد آریم سرود دیروز / چون گرمای نور خورشید دیروز،اميد پريدن / بالا رفتن و رسيدن راهي ، كه با هم پيموديم / ديروزي كه با هم بوديم در كوران پائيز / دستمان به دست هم بود مي بستيم پيمان ياري / قلبمان گواهمان بود كه تا ، خورشيد فروزان / از آسمان ها برآيد با هم ، دنيا را بسازيم / سبز و آزاد ، گرم و زيبا لاله ها سرودند / آسمان در انتظار است بر زمين اميد رويش / در آرزوي بهار است فردا ، صد ستاره رويد / از آسمان ها بريزد فردا از قلب ظلمت ها نور گرمي بر مي خيزد چون رود لحظه ها گذشتند / دستمان از هم جدا شد رفتيم در دل نور پيمان / ابر و دريا گريه كردند فردا هر گوشه ي دنيا / گر با هميم و گر تنها با هم ، همراه و هم پيمان / ره پيمائيم سوي فردا فردا ، صد ستاره رويد / از آسمان ها بريزد فردا از قلب ظلمت ها نور گرمي بر مي خيزد... يكي از سرود ملي هاي دبيرستان فرزانگان تهران روز سمپاد مبارك... |
[آرشیو] آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387
This Template Designed By Owner of
|