تبليغاتX
آینه‌ی نیستی

آینه‌ی نیستی

آنجا که هستی متجلی است


شبی که رفتی برف نمی اومد٬ بارون هم نمی اومد ٬ حتی سرد هم نبود ٬ پس چطور ممکنه تو رفته باشی مهتاب ؛ نه تو هنوز هستی ، تو همیشه هنوز هستی .






بوی عطرت جاوید مهتاب ؛ مرا از این زمین نفرین شده برهان.






تنهایی سخته مهتاب ولی سخت تر از اون اینه که بفهمی تنهایی ، اینکه حس کنی "او" همراهت نیست ، اینکه حس کنی رها شدی. فرق تنهایی و اینکه بفمی تنهایی فرق سقوط آزاد و برخورد به زمینه . اما نه حتی لحظه‌ی گذرای برخورد ، لحظه ی ماندگار ، لحظه ی برای همیشه ، لحظه ی مکرر ، رنج نا تمام و نه حتی فقط رنج ناتمام رنج افزاینده‌ی ناتمام ؛
آری رنج تا همیشه افزاینده ای ست علم به تنهایی خویش مهتاب






سرم درد می‌کنه مهتاب. زندگی بین آدمهای معمولی خیلی سخته مهتاب.






به دیگران نه٬ اما به تو
دوست دارم خیانت کنم گاهی
زیرا تو خود منی
و من به خود خیانت می‌کنم گاهی.






میدونی مهتاب وقتی شبها هیچی نداری که بش فکر کنی٬ که باش بخوابی٬ که براش بخوابی٬ که براش بلند شی ٬ رسیدی به ته خط . داری سقوط می‌کنی و فقط احساس خوشایند سبکی داری ٬ احساس بی‌وزنی ٬ احساس آزادی ٬ پرواز ٬ ولی این یه پرواز نیست یه سقوطه ٬ تا به زمین -به تراز صفر- نخوری همه چیز خوشاینده ...
اما یه مشکلی هست : سقوط فرایند سریعی‌ست .

می‌دونی ٬ همیشه یه مشکلی هست...






میدونی مهتاب ٬ بعد یه مدت پریدن یادت میره.






می خواهم روانه ی خیابانهای این شهر لعنتی ِ دوست داشتنی بشوم ٬ قدم بزنم ٬ سوار تاکسی بشوم در باران در ترافیکهای طولانی و خیره شوم به خیابان از پشت شیشه ی خیس ماشین ٬ به خیابان و مردمش ٬ به خیابان و مردمش که تار دیده می شوند ٬ به خیابان و مردمش که تنها تار میتوان دوستشان داشت٬ دوست دارم روی نیمکتهای دور افتاده ی پارکهای خلوتش بنشینم  و به هیچ زل بزنم ٬به هیچ . دوست دارم سیگار بکشم ٬ سیگار بکشم و سیگار بکشم ...
اما میدانی ...
چیزی به یادم آمد : من درس دارم٬من کنکور سراری دارم ٬ من باید لیسانس بگیرم ٬ من باید فوق لیسانس بگیرم٬ من باید به دنبال سربازی بروم ٬ من باید به دنبال کارهای عروسی بروم - باید چند هزار شکم باره را شام بدهم ...
رها کن این همه را ٬ بگذار به همان شهر و همان پارکها و خیبانها و سیگارها بروم ...
اما میدانی ...
فلان استاد نمره ها را از ته داده است ٬ فلانی پروژه ی بی ربط داده است ٬ فلانی کلاسش بسته است ٬ فلانی نامه میخواهد و الا خسته است ٬ فلانی ...

رها کن اصلا این نوشته را٬ از همه ی اینها که بگذریم حال جسمانی من کشش آرزوهایم را ندارد...

 





شب ، این شکارچی دل های آزاده

                                        چه طولانی و بی پرواست

آنگاه که تن می دهی به دنیا

     تن می دهی به روزهایی که می گذرند و شب هایی که سکوت می کنند

                          همه چیز آرام است

وقتی که چشم باز کنی

    همان دم که شک کنی

         همان لحظه که دلت بلرزد و از چشمانت اشک ببارد

                آن گاه است که آماده شکار میشود

شب ، این شکارچی آنان که تن به اسارت روزمرگی نداده اند

      آن گاه که نفس هایت به شماره بیفتند

            آن گاه که از کاروان زندگی روی گردانی و دمی به تفکر بایستی 

                 بی درنگ توری می اندازد و تو را دربند می کند

و آن گاه ، تو اسیر شب می شوی

آن گاه است که شب برای تو رخ می نماید

پرده از آرامش و سکوت شب برداشته می شود

         و قلب تو چه بسیار می تپد

                  و اضطراب و اندوه با تو چه ها می کند...

و این تویی

             آزاده ای دربند...             





ساعت سه ی نیمه شب است ؛ از خواب بیدار میشوم (می‌پرم) ؛ فندک میزنم ؛ نور آتش فندک چشمانم را می‌زند ؛  چشمانم را می‌بندم و با دست سیگارم را لمس میکنیم و فضا را درون ذهنم مصور میکنم ٬ فندک میزنم ٬ سیگار روشن می‌شود .

پک می‌زنم و می‌اندیشم به جرم کدامین جنایت به این مکافات دچار گشته‌ام. نه مکافاتی خود خواسته و نه مکافاتی عادلانه ٬ بلکه مکافاتی تقدیر شده و پذیرفته شده از جانب همه کس -آنگاه که به دنبال همدل و دلسوزی می‌گردم- و هیچ کس-آنگاه که به دنبال حاکم یا علت محکومیتم می‌گردم- .

من رها شده‌ام ؛  وانهاده شدم.